تبلیغات
قــــــــــــــــــاب - گپ وگفتی با هنرمند معاصر
پایگاه منسجم تیم هنری(ندا)
تاریخ : دوشنبه 18 آذر 1392
نویسنده : بخش هنر انجمن ندا

ملت رنج کشیده ی افغانستان سالهای بسیاری را در غم واندوه وداغ عزیزانشان به سر بردند.عده ای مهاجرت را برگزیدند واز وطنشان دور شدند وآنان که ماندند

... وآنان که ماندند حماسه آفرینی کردند.حماسه هایی از جنس استقامت برناملایمات وصبوری در داغ عزیزانشان.

اینک این وظیفه ی روشنی بردوش نسل جوان امروز افغانستان است که باورها را بارور نمایند وبذر های اتحاد وثبات قدم را در اندیشه هاشان بیفشانند.

هنر وتمدن.میراث دیرینه ی سرزمینمان که با هیچ ابری پنهان نمیگردد واز اعماق وجود هنرمندانمان متبلور میگردد.

این است راه پایداری وسرافرازی .

در ادامه مطلب مصاحبه ی سیدعلیرضاحسینی(کیلکین)شاعر نوپا وساعی کاشان با دکتر قنبر علی تابش شاعر دیرینه ومتواضع کشورمان درج گردیده.

امید است گامی باشد در راستای خود باوری ها وتعالی هنرمهاجرانمان.


 

متن کامل مصاحبه با استادتابش

تاریخ 1 سرطان 1392

بعد از سلام و احوال پرسی سراغ سوالاتمان از استاد رفتیم:

سلام استاد یه پروفایل از خودتان بگویید؟

متولد 1348 - غزنی , ولسوالی جاغوری, قریه سنگشانده هستم

دیپلم از دبیرستان ابن سینا قم

لیسانس ادبیات از دانشگاه پیام نور قم

لیسانس علوم سیاسی از جامعه المصطفی قم

کارشناسی ارشد علوم سیاسی از دانشگاه باقرالعلوم قم

دانش آموخته سطح چهار( خارج فقه و اصول) حوزه علمیه قم

اشتغال در مقطع دکترای علوم سیاسی در دانشگاه علامه طباطایی تهران.

آثار چاپ شده ای هم دارید؟

بلی ها این 6 تا کتابی است که چاپ شده است:

1- دورتر از چشم اقیانوس (تهران،1376 ش)

2- آدمی پرنده نیست (تهران، 1383 ش)

3- چشم انداز شعر امروز افغانستان مجموعه مقالات(تهران 1382 ش)

4- مشرق گل های فروزان (مجموعه شعر مذهبی) (قم 1378 ش).

5- یک شعله نو بهاران / مجموعه شعر ( تکا تهران)

6- دل خونین انار( کابل 1390 ش)

خوب وارد بحثی شویم که خوانندگان دوست دارد (خانوادگی)؟

خوب بگویید در چه سالی و چگونه ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟

در سال 1372 به شیوه کاملا سنتی: یعنی برادر بزرگم با پدر و مادر همسرم که یکی از اقوام نزدیک بود طرح ازدواج من و همسرم را ریخته بودند. خانوداده همسرم در کرمان سکونت داشتند و من در قم مشغول به تحصیل بودم و به خاطر تعطیلات تابستان در اصفهان, در اتاق یکی از دوستان به سر می بردم. برادرم آمد در اصفهان و موضوع را با من در جریان گذاشت من که تورم را در جایی دیگر پهن کرده بودم از شنیدن این خبر در سر یک دو راهی قرار گرفتم. همسرم سایره را آخرین بار حدود یک ماه پیشتر از این دو راهی, که همراه خانواده اش در قم آمده بود دیده بودم.با این وصف تصمیم گرفتم که بروم کرمان و از نزدیک اوضاع را بر رسی کنم و تصمیم نهایی را بگیرم. کرمان که رفتم با یک دیدار مختصر با همسر و خانواده اش, پرونده نهایی شد و در همان سفر خرید های مان را انجام دادیم, اما به دلیل همزمانی ایام محرم, برگزاری مراسم عقد مان با تاخیر, دو هفته ای برگزار شد. حدود سه ماه, دوران نامزدی مان طول کشید تا اینکه عروسی مان در مهرماه سال 1372, در بی سرو سامانی نسبی سرو سامان یافت. عروسی ام در سالن کارگاه تیرچه, بر گزار شد که پدر خانمم در آن کار می­کرد.از روز عروسی ام به دو دلیل خاطره بسیارخوشی دارم:

1. نزدیک ترین دوستان و رفیقانم علیرغم دوری مسیر از اصفهان و قم در آن شرکت داشتند.

2. اکثریت جوانان قریه مان در آن حضور داشتند. چون همگی درآن ایام در سنگبری ها و کارخانه های دیگر کرمان کار می کردند. مجلس با این که از نظر مکان جایی چندان مناسبی نبود,حال و هوایی بسیار شاد و صمیمانه ای داشت. من و همسرم همیشه دریغ می خوریم که کاش از آن روز فیلم می گرفتیم.

حاصل این ازدواج با لطف و مرحمت خداوند, پنج فرزند است به نامهای : فرنگیس, مهدی صالح, هابیل, زینب و آرش. گلهای که هرکدام به سهم خود بخشی از زنده بودنم را توجیه می کند.

ازدواج جالبی داشتید به شما تبریک میگم چگونه جرقه ی شعر و شاعری در زندگیتون رقم خورد؟

دقیق نمیدانم از کجا این جرقه آغاز شد. اما این قدر یادم میاید که هنوز خیلی کوچک بودم در مسجد دهکده مان, عصرهای زمستان کتاب «حمله حیدری» توسط یک نفر از بزرگان و با سوادان قریه با صدای بلند خوانده می شد و نفر دیگر که کنارش نشسته بود, آن را برای جمعیت سرا پا گوش تفسیر و معنا می کرد. جمعی از بچه ها هم در این محفل حضور میافتند که من یکی از آنان بودم. یادم میاید که یکی از ابیات حمله حیدری را تحریف کرده بودم. نمیدانم اصل بیت چگونه بود فکر کنم مصرع نخستش همین گونه بودکه برای شما نقل می کنم,اما مصرع دومش را من خودم اضافه کرده بودم:

در آمد ید الله به میدان جنگ/ سر جابه مرحب را زد به سنگ

جابه یعنی سنگ بزرگ. تا جایی که به خاطرم میاید این نخستین مصرعی بوده است که من سروده ام.

شعر را از چند سالگی شروع کردید ؟

شاید نخستین شعرم را در پانزده سالگی, برای یکی از طلاب جوان و دلیری به نام شریفی سرودم, که در جنگ لومان مقابل جبهه مارکسیستی در سال های حدود 1363خیلی شهامت و شجاعت از خود نشان میداد.در این جبهه بسیاری ازرزمندگان شجاع به شهادت رسید. هر چند روزی از جبهه لومان شهید میامد. مردم منطقه یا طلاب مدریه برای شان تشییع جنازه باشکوهی بر گزار می کردن. یکی از برنامه های این مراسم اجرا سرودهای تازه بود.من همیشه چنین فکر می کردم که آقای شریفی که همیشه در جبهه حضور دارد و سرگروپ هم هست به زودی شهید خواهد شد. لذا برای این که غافل گیر نشویم یک شعر برای شهادتش سروده بودم که خوشبختانه جنگ لومان به اتمام رسید و آقای شریفی به شهادت نرسید و هنوز زنده است. خدایش عمر طولانی عنایت کند. و متاسفانه اون شعر اکنون در نذدم نیست.

شعری که خیلی دوست دارید از دیگران ؟

بشنو از نی چون حکایت می کند

واز جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند

این شعر جاودانه مولانا, صدای ناله روح جدا مانده انسانیت است که تا همیشه در این گنبد دوار خواهد ماند.

 شعری که خیلی دوست دارید از خودتان؟

من اگر از میان شعرهای خود یک شعر را بر گزینم مثنوی« گل سرخ» را بر خواهم گزید.

این کلمات شما را یاد چی میندازه در یک کلمه؟

باران: تازگی

تابش: خودم

ندا: یکی از روزهای شاد زندگی ام روزی است که در کنار دوستان انجمن ندا در شهر کاشان بودم.انگیزه مذهبی و نشاط میهنی این دوستان امیدواری های زیادی را در جانم زنده کرد. آرزومندم این انگیزه و نشاط روز تا روز در دوستان عزیز پر بار تر شود و به خلق آثار علمی و هنری پیوند بخورد.

دیده را سرمه بكش از دانش

تا شود شعله تورا آسایش

افغانی: خراسان

شعر: سرنوشت

کیلکین: کارویژه کیلکین برقراری ارتباط بین اتاق و روشنایی از یک طرف و اتاق هوای خوش از سوی دیگر است. از این که کیلکین عزیز در مسیر پنجره بودن گام نهاده است و مشتاقانه تلاش می کند که بین اتاق های بسته اذهان و آفاق روشنایی پلی برقرارسازد, باید او را ستود و سپاس گفت , امید که این پل زدن ها و پنجره بودن هایش به کرانه های تازگی و روشنایی, راه بگشاید.

خاصترین لحظه زندگیتون واحساستون در اون لحظه چی بوده؟

شنیدن خبر مرگ برادر بزرگم جانعلی که در ایران اتفاق افتاده بود و اهالی قریه مان آمدن و پدر و مادرم را شنواندند. احساس تلخ و تنهایی و بی کسی برایم رخ داد فکر می کردم جایی جانعلی در زندگی خانواده ما هرگز قابل پر شدن نیست.نمیدانستم چگونه مادر و پدر و سایرین با این رخداد کنار خواهد آمد. فکر می کنم من در آن سال حدود دوازده سال سن داشتم.

رشته تحصیلی شما ربطی به شعر داره یا نه؟

رشته تحصیلی من علوم سیاسی است. در ظاهر شاید این رشته با شعر ارتباطی نداشته باشد, و در نظر عموم مردم و حتی تحصیل کردگان و دوستان چنین به نظر می رسد که رشته ادبیات فارسی مرتبط ترین رشته باشعر باشد. در اوایل من هم چنین فکر می کردم و به همین دلیل رفتم در دانشگاه پیام نور همزمان با تحصیل علوم حوزوی به تحصیل رشته ادبیات فارسی در مقطع کارشناسی مشغول تحصیل شدم. اما در جریان تحصیل و پایان آن به این نتیجه رسیدم که این رشته بدرد شعر من نمی خورد. نه تنها بدرد شعرم که برای نقد شعر هم کمکی زیادی نمی تواند. چون سرفصلهایش خیلی قدیمی و نا بروز است. لذا رفتم سراغ رشته علوم سیاسی, کارشناسی اش را که خواندم خوشم آمد, ارشدش را هم ادامه دادم اکنون که در مقطع دکترایش مشغولم, از انتخابم راضی ام و فکر می کنم که خیلی با شعر همخوانی دارد. چون به نظرم سیاست مرتبط ترین رشته علوم انسانی با زندگی اجتماعی است و به گمانم شعر هم چنین است. شعر همیشه با زندگی همراه و همگام بوده است. با کمک رشته علوم سیاسی می شود به درک بهتر و دقیق تری از پیچیدگی های زندگی امروز نایل آمد.

شعر همش محبوبیته یا مسئولت هایی هم داره؟

شعرهم مسولییت است و هم محبوبیت. محبوبیت همواره در گروه انجام مسولیت است. کسی می تواند به محبوبیت, آن هم محبوبیت اجتماعی و مردمی دست یابد, که بتواند مسولیتش را در برابر جامعه اش به خوبی ایفا کند.

چه مواقعی شعر میگویید؟

وقت خاصی ندارد. گاهی شعر سراغ من میاید و مرا ناگزیر به سرودن می کند. گاهی هم هست که خودم دلم برای شعر تنگ می شود و سراغش می روم اما در گاه, دوم همیشه اله شعر به من پاسخ مثبت نمی دهد و شعر سروده نمیشود.

نظرتون در مورد این چیه که میگن:برای سرودن شعر باید حس بگیری؟

سخن درستی است بخش مهمی از شعر حس است اگر شعری حس نداشته باشد نمی تواند یک شعر موفق به حساب آید اگر چه دیگر عناصر شعری را به کمال دارا باشد.

خواننده ی مورد علاقه تون ؟چرا؟

داوود سرخوش و فرهاد دریا را خیلی می پسندم به دلیل خواندن شعر های میهنی , ملی و مردمی. این دو از هنر شان به شایستگی در راستای انسجام و اتحاد ملی استفاده می کنند.

یادمه گفتید برای آیندتون یه تصمیم بزرگ دارید؟

من خیلی یادم نیست. تصمیم های بزرگ در زندگی زیاد می گیریم. من هم این گونه ام هر روز یک تصمیم بزرگ میگیرم. اما به خاطر موانع کنار گذاشته می شود.تصمیم بعدی را میگیرم بازهم با مشکلات غیر قابل پیش بینی برخورد می کنیم. بنا بر این باید بگویم که هنوز تصمیم بزرگم را نگرفته ام.

انتخابات 2014 ؟

انتخابات 2014 در افغانستان از جهات زیادی دارای اهمیت است.

1. از این جهت که برای نخستین بارقدرت در افغانستان به صورت مسالمت آمیز منتقل می شود.

2. از این جهت که می تواند نقش و جایگاه انتخابات را در ذهنیت مردم کشور تثبیت و نهادینه سازد و یا مردم را برای همیشه نسبت به آن بی اعتماد و بد بین سازد.

3. چگونگی حضور برادران قوم پشتون در این انتخابات از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اگر این قوم بتواند از زیر سایه طالبان و پاکستان رهایی یابد و به صورت فعالانه و مشارکت جویانه, در پروسه انتخابات شرکت کنند, می توان امیدوار بود که افغانستان پس از انتخابات 2014 گام در راه آرامش و پیشرفت گذاشته است.

4. میزان شفافیت و سلامت بر گزاری این انتخابات هم, به میزان زیادی می تواند آینده روند دموکراسی, صلح و توسعه را در کشور رقم بزند.

امید های زیادی به این انتخابات بند است. از صمیم قلب امیدوارم این امیدها, نا امید نشود

سخنی با خوانندگان؟

به خواندگان عزیز درود می فرستم و برای همه شان آرزوی کامیابی و بهروزی می کنم. دنیا با تمام تلخی ها و شیرینی هایش گذشتنی است, تنها مهربانی و عشق است که خواهد ماند.عشق شهد جان تان و مهربانی مزه زبان تک تک خوانندگان تان باد!





می توانید دیدگاه خود را بنویسید
خ بخشی شنبه 23 آذر 1392 03:49 ب.ظ
سلام خسته نباشید بسیار عالی بود
خ.جمالی پنجشنبه 21 آذر 1392 12:03 ب.ظ
سلام.
همیشه مایل بودم از آقای تابش بپرسم چطوره که از ادبیات به سیاست رفتید حالا جواب ایشان خیلی برایم قابل تامل است:به کمک رشته علوم سیاسی می شود به درک بهتر و دقیق تری از پیچیدگی ها ی زندگی امروز نایل آمد.
دلایل ایشان را برای اهمیت برگزاری انتخابات قبول دارم.شاید بتوان دلایل دیگری را هم بیان کرد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
آخرین مطالب